خرید بک لینک
دیروز سی اُمین نمایشگاهِ کتاب بود..شب قبلش من واقایی با هم هماهنگ کرده بودیم که اونجا قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم..اولش قرار بود اقایی با یکی از داداش هاش بیاد که نشدُ گفت تنها میام منم گفتم چـه بهتر,من با خاله رفتم از اونورم امید اومد..من حواسم نبو که مترو حرم دورتره وفرق داره به امید گفتم بیا مترو حرم با هم بریم بعدش هم متوجه شدم اصلا نیازی به مترو رفتن نیست اینجا بود که یه نیمچه عصبانیت امیدُ دیدم اومد شهرِ آفتابُ اونجا هم از بس شلوغُ وبزرگ بود یکم طول کشید پیدام کنه..وسط کتاب خریدنا و گشتنآم بود که زنگ زدُ یکمم داد زد که من میام دنبالت تو از سر جآت تکون نخور یجا بمون بتونم پیدات کنم:)

که یکم من ادرس دادم,یکم خاله ادرس داد آخرش پیدامون کرد پیدا کرده بود خاله نبود منُ میکشت ههه وقتی منُ دید گفت با این آدرس دادنت بعد هم رو کرد به خاله وسلام و احوالپرسی کرد..

اون لباسی که دوست داشتمُ نپوشیده بود یکم ازش شاکی شدم ولی تویِ دلم گفتم بیخیال

بعد هم رفتیم غرفه هآرو دنبال کتاب هآم گشتیم..

سالن بین المللُ ,غرفه یِ دانشگاهی, جنگلُ و..

کلی گشتیم به قدری که کلافه ُ آش ُ لاش شده بودیم..

آقایی گفتیم ناهار بخوریم,ناهارمون خوردیم

بماند خیلی سر به سرم گذاشتُ منم اصلا حوصله نداشتم بدتر کلافه میشدم..بعدشم مثل این بچه کوچیکآ که مهمون میاد بچهِ هی شلوغ میکنه میدونه پدرُ مادرش نمیتونن چیزی بهش بگن ایندفعه امید دقیقاً اون طوری شده بود,من هم نگآش میکردم یهو میگفت چیه چرا نگام میکنی؟!

یا مثلا داشت پول میکشید برگشت داشتم نگاش میکردم تویِ دلم هم قربون صدقش میکردم هم یاد اذیتایی که این چند روزه منُ کرده بود میوفتادم حسآم قاطی شده بودن و تویِ این فکر بودم بالاخره چی میشه و..

که یهو برگشت گفت چیه؟!چنان هم گفت چیه خجالت کشیدم گفتم الان خاله فکر میکنه چون باهامون اومده بیرون من دارم غمزه وعشوه ونازمیکنم یا عصبانی ام این امید هم هی با چیه پرسیدناش بدتر میکرد..

ما رو تا یِ جایی رسوند سوار ماشین شدیم بعد هم خودش رفت سمت خونهِ

برچسب: نویسنده: سارا امیری تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 14:51

صفحه بندی