منم گفتم نمیام ,که بعد گیر دادن نگا امروز رفته بودیم اونجا فلانی رو دیدی با اینکه مادرش پشت سر عمه اش بد میگفت ولی وقتی عمه یِ دختره اومد دختره پرید بغل عمه اش بوسش کرد,خب من عادت ندارم پست,حقیر وپوست کلفت باشم یِ جایی بهم توهین کنن تا جایی که بتونم کم میرم که اون ابرومم حفظ بشهِ
کلی هم فک وفامیل هایی که اومده بودن عیادت اون طرفُ مسخره کردن که فلانی این طوری میگفت اخه تو چی از سیاست میدونی که این حرفُ میزنی(منظورش همون زنِ که اونجا بود,بود)
بعد هم که وقتی اومده بود شبیه گرگ شمشیر خورده بود با اخم وابروهای تو هم رفته اومد اتاق رفتم سلام کردم گفت سلام گفتم خوبی؟بهم گفت تو دکتری؟منم هیچی نگفتم گفتم چتونِ؟انگاری دعوا کردید تا اینکه سر شام همه یِ این بحث ها شد..عادت داره میریم یه جایی ,هرکاری میکنیم همه رو میره به همسایه میگه..بهش میگم به همسایه ها نگو جایی میری من تنها خونه میمونم از اون دخترا هم که نیستم در نبودت بپیچونم برم جایی میگه نه!
خیلی خسته شدم وقتی 16ساله ام بود فکر که میکردم اطرافیان میگفتن غصه نخور سنت بره بالا تر اوکی میشهِ اوضاع الان در شرفِ 21 سالگی ام ولی نه حرفمُ اندازه یِ پشم حساب میکنن,نه کلی چیزهای دیگه قبلا که کوچیکتر بودم میگفتم من میخوام تا 27-28 سالگی مجرد بمونم ولی الان میبینم فایده ای نداره هر روز رو مخی تر از روز قبل
با اینکه میدونن من برمم دیگه سراغی ازشون نمیگیرم همش مادرم میگه این سنگ دلِ,ی قطره اب هم نمیریزه تویِ گلومون انقدر گفتن که حالم داره از همه چی به میخوره واین حس انزجار روز به روز داره افزون تر میشه..
ماجراهاُ حرفایی که باید بشونم برایِ وقتیِ که بگم امید قراره دیرتر بیاد گرچه همش دعا میکنم کارش اوکی شه
برچسب: بیشعوری,
نویسنده: سارا امیری