خرید بک لینک
بازم من دیر آپ کردم

خب واقعاً سرم شلوغِ خیلی کم وقت میشهُ وحوصله یِ نوشتنم هست..

این روزآ هم که کلاس دارم یِ روز درمیون تا میرم کلاسُ میام شبهآ هلاکم..فردایِ همون روز هم که یکم درسُ اینور اونور اصلا چطوری نمیدونم روزها میگذرن یکم سخت هست ولی میگذره عوضش از اونور راحت ترم...

آقاییُ که میبینم همه یِ خستگی هام از بین میره

دیروز که یکی از بهترین لحظه هایِ زندگیم با اقایِ عشق بود جای خاصی نرفتیم,چیز خاصی نخوردیم ولی واکنشِ اقایی وقتی منُ دید با تغییر اساسی ام خیلی خوشحالم کرد و اینکه برای تک تک چیزهایی که میتونه ُ بهش بگم نظرشُ میگه :)

واین یعـنـی

نهایت خوشبختی,وقتی یِ آقایی داشتهِ باشی که براش ارزش داشتهِ باشیُ,سلیقتُ بدونه ُ نظر بدهُ تو هم بهترین هارو داشته باشیُ بپوشی..

مثلا همین لباسی که برای عروسی خاله خریدم سلیقه یِ عشق جان بود وقتی رفتم ارایشگاه همه گفتن لباست چه قشنگِ چون کاور جدا برایِ لباسم نداشتم نمیدونم به کجا خورد یکم یه خط افتادهِ روش ..

منم چیز نگفتم نخواستم زهرمارم بشهِ

خب بگم از روز عروسی..

اون روز صبح ساعت9-10 بیدار شدم کمک کردم با مامان یِ سری کارهارو انجام دادیم..

ساعت 1:30 باید میرفتیم ارایشگاه ولی چون نشد به موقع ناهار بخوریم یکم دیرتر رفتیم اول مامانُ درست کرد بعد منُ که کلی حرصم داد وبه غلط کردن افتادم..

یِ مدلی مد نظرم بود که برای تولد امید خودمُ اون شکلی درست کرده بودم نشون دادم دیدم میگه نمیشهُ و..منُ انداخت زیر دست یکی از دختراش که کلی اعصابم خرد بود ونتونست منُ درست کنهِ

و وقتی درست کرد مامان گفت خیلی بد شده همون موهاتُ ببند..

موهامُ مدل دار بست.. اون بافت کنار موهامم افتضاح بافته بود طوری که وقتی امید دید گفت قشنگ نبافته:)

خلاصه اون روز هم گذشت انقدر رقصیدم که پاهام درد میکنه..

ولی خیلی خوش گذشت گرچه یِ چیزهایی اذیتمون کرد ولی چون عروسی خاله جون بود اشکالی ندارهِ

خب فعلا همینا بود

دعا کنید همه چی همونجوری که دوست دارمُ میخوام پیش برهِ

فعلا تا بعداً

خداحافظ

امیدم دوستت دارم

خدایا شکرت

برچسب: روزایِ,قشنگی,سریع,گذشت, نویسنده: سارا امیری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:23

صفحه بندی