خرید بک لینک
چهارشنبه به هر شکلی بود گذشت و روز موعود فرا رسید، روزی که خانمی براش از چندماه پیش برنامه ریخته بود (البته بعضی از برنامه ها رو بخاطر وضع مالی بدمون کنسل کرد!!) قرار بود ساعت 9 بیدار بشم و خانمی رو هم بیدار کنم ولی دیشب انقد خسته بودیم که نفهمیدیم کی خوابمون برد و صبح هم به سختی از جام بلند شدم.

گوشیمو نگاه کردم دیدم 8:40 است. به کندی تخت رو مرتب کردم و دست و صورتمو شستم و به خانمی زنگ زدم تا بیدار بشه که رد داد که این یعنی بیدار شدم. بعد این رفتم حاضر شدم، قرار بود برم دنبال خانم تا باهم بریم صبحونه بخوریم. نزدیکی های خوابگاه بودم که دیدم داره میاد. نزدیکتر که شد سلام کرد و دست دادیم و راه افتادیم. از کوچه پس کوچه ها و دست تو دست هم قدم میزدیم تا رسیدیم میدون شهرداری. رفتیم رستورانی که کنار مسافرخونه من بود تا مثل قبل عید اونجا صبحونه بخوریم. من یه املت و یه نون و پنیر با دوتا چای سفارش دادم. با خانمی چای شیرین درست کردیم و خوردیم. گاهی براش لقمه میگرفتم و گاهی اون برای من. صبحونه رو خوردیم و رفتیم بازار. اول رفتیم لباس دیدیم برای خانمی بعد رفتیم یه جا کلیپس خرید و بعد گشتن تو بازار رفتیم سمت پاتوق همیشگیمون یعنی باغ محتشم البته این بار از تو خیابون رفتیم. تو راه یه مغازه عین اونی که تو بازار تهران توش کار میکردم دیدم و با خانمی رفتیم توش تا براش شکلات بخرم. یه کم تو مغازه چرخیدیم و آخر چندتا شکلات و مارشملو خریدیم و راهمونو ادامه دادیم تا رسیدیم به قسمتی که چندتا گل فروشی بود. خانمی از گلا خوشش اومد و گفت بخر منم گفتم باشه و رفتم سمت گل فروشی ها که اول فکر میکرد شوخی میکنم ولی رفتم تو یکیشون و به خانمی گفتم انتخاب کنه که اونم 3تا شاخه رز برداشت به رنگهای سفید و قرمز و آبی بعد گلفروش برامون ربان بهش زد و اومدیم بیرون. رفتیم تو پارک محتشم نشستیم و حرف زدیم تا ساعت 2 شد و خانمی یادش اومد کلی کار داره و ساعت 3 هم قرار آرایشگاه داره پس خداحافظی کرد و رفت. منم برگشتم سمت مسافرخونه و تو راه یه کاسه آش شله قلمکار خریدم و بردم بجای ناهار بخورم. بعد ناهار تو اتاق دراز کشیدم و کمی خوابیدم تا اینکه خانمی ساعت 5ونیم زنگ زد و گفت هنوز کارش تموم نشده. ساعت 6 بود گفت کارش تموم شد، منم گفتم با آژانس بره و خودمم حاضر شدم و راه افتادم. ساعت 6 و نیم بود رسیدم به محل قرار یعنی همون کافه کاست. قرارمون بود که دوستش بیاد گوشیمو بگیره تا من که میرم تو فیلم بگیره ازمون. به خانمی زنگ زدم گفت هنوز دوستش نرسیده ولی گفت من برم بالا، اما نرفتم. چند دقیقه منتظر شدم که خانمی گفت بیا بالا، چون چهار نفر دیگه هم اونجا بودن.منم رفتم و وقتی رفتم طبقه بالا چند لحظه خشکم زد، خانمی من عین پری ها شده بود، خیلی قیافش عوض شده بود. موهاشو اون مدلی که دوست دارم بافته بود،یه سمت موهاشو بافت ریز کرده بود که فکر کنم میگن بافت آفریقایی و سمت دیگه موهاشو باز گذاشته بود و یه فر نرمی هم داشت. وای که هرچی از خوشگلیش بگم کم گفتم. روی میز زو یا گلهای خشک و شمع قرمز تزئین کرده بود که محشر بود.

خلاصه نشستم و هنوز تو شوک بودم که دوست خانمی اومد، اول نفری یه موهیتو (نوشیدنی لیمو نعناع) سفارش دادیم. وقتی خوردیم، داشتیم حرف میزدیم که یهو تو کافه آهنگ تولد مبارک پخش شد و من نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم، عین بچه های کوچک ذوق زده بودم، یدفعه خانمی و دوستش شروع کردن با اهنگ تولدت مبارک خوندن. همون موقع کیک رو کافه چی آورد و تبریک بهم گفت و رفت.

خانمی شمعهای روی کیک رو روشن میکرد که دستش سوخت و من ازش گرفتم تا خودم روشن کنم. دوست خانمی ازمون فیلم میگرفت که خانمی یه ارزو کرد و منم که تو شوک بودم گفتم ارزوم همینه و شمع ها رو فوت کردم.بعد خانمی کادوی تولدمو داد که یه ساعت خوشگل بود با یه عروسک خیلی کوچو که عاشقش شدم بعد کیک رو بریدم و 3 نفری خوردیم. وقتی کیک رو خوردیم وسایلو جمع کردیم و رفتیم بیرون. خانمی زنگ زد به یکی از هم اتاقی هاش تا بیاد کیک رو از دوست خانمی بگیره و ببره خوابگاه، من و خانمی هم رفتیم تو پارک محتشم نشستیم و حرف زدیم تا دوست خانمی اومد. میخواستیم عکس بگیریم که پارک خیلی شلوغ بود واسه همین چندتا عکس فوری گرفتیم. دوست خانمی رفت و ما رو تنها گذاشت. من و خانمی هم رفتیم جایی که شبیه آلاچیقه و نشستیم اونجا که خانمی گفت بریم آش بخوریم.رفتیم یه کاسه آش دوغ گرفتیم و اومدیم دوباره سر جامون و دوتایی خوردیمش. در حال حرف زدن بودیم که دیگه ساعت حدود 8 بود خانمی رو تا نزدیکای خوابگاه بردمش و خودمم رفتم سمت مسافرخونه. تو راه دوتا پیتزا خریدمو با یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده که نه پیتزاها خوب بود نه سیب زمینیش! واسه همین نصف پیتزا موند و مجبور شدم بریزم دور! خلاصه بعد شام کلی با خانمی حرف زدیم که بازم عین دیشب وسط حرفا خوابمون برد.

اینجوری بود که این روز خاص هم گذشت و از حالا خودمو واسه دوتا اتفاق پیش رو حاضر میکنم.

اولیش که اخر تیر هست عروسی خاله ی خانمیه که قراره منم دعوت کنه

دومیش 17 شهریور که تولد خانمیه

به امید دیدار

دوستت دارم نسیمم

پ.ن:

اگه غلط املایی دارم ببخشید، چون حروف فارسی روی کیبرد لپ تاپم پاک شده و به سختی جای حروف رو میبینم.

برچسب: نویسنده: سارا امیری تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 14:51

صفحه بندی