خرید بک لینک
تولد امیدم 27 بود ولی چون چهارشنبه بود منم تا ساعت 5 کلاس داشتم تایم وروز تولدشُ عوض کردیم از سه شنبه برنامه ریزی کردم برای چهارشنبه,گفتم میرم یِ دوش میگیرم و به کارام میرسم ولی یادم اومد وای من چهارشنبه امتحان دارم وبایدساعت 9 دانشگاه باشم.

ماجرای چهارشنبهـ:

چهارشنبه صبح ساعت 6:30 بیدار شدم صبحونه خوردم اماده شدم رفتم یونی هرچی منتظر موندیم خبری از استاد نبود دیر میکرد ولی دیگه نه در این حد رفتیم به مدیر گروهمون گفتیم تماس گرفتن دیدیم بله استاد طبق عادت همیشگی نیومده ولی فراموش کرده خبر بده,از خدا خواسته کلاس بعدیمون رو هم تایم زودتر برگذار کردیم وکلاس اخری رو هم همه هماهنگ کردیم نریم.ساعت سه ونیم اینا میشد که رسیدم خونه یکم اسنراحت کردم امیدمم ساعت 6 اینا بود رسید به دیارِ عشقمون.

من داشتم اماده میشدم که برم پارک منتظر اقایی باشم که یکی از دوستام گفت منم پارک کار دارم میام[غرفه زدن توی پارک بخاطر همون اومد] منم گفتم باشه اماده شدیم رفتیم یکم وسایل خرید بعد هم هم نشسته بودیم روی یکی از صندلی ها که گفتم امید جلوی در ورودی پارکه داره میاد اونم پاشد رفت منم منتظر عزیزدلم بودم همون قسمتی نشسته بودم که شبیه الاچیقِ ولی الاچیق نیست هههه

یهو برگشتم دیدم اقاییمد اره میاد هر دوتامون تا چشممون خورد بهم گل از رومون شگفت بهم لبخند گنده ای زدیم که اومد نزدیک تر گفتم سلام اقای من خوبی؟

نشست کنارم کلی حرف زدیم بعدشم من گوجه سبزی رو که اورده بودم خوردیم,بازم با هم حرف زدیم اقایی هم یِ سری چیزایی که برام خریده بود رو بهم داد منم ذوق مرگ:)

یِ اویز گرفت برای کیفم خرگوش پشمالویی منِ,لواشک,چیپس وپفک ..

بعد هم تا چشم بهم زدیم ساعت شد 7:30 رفتیم که اقایی بره اتاق بگیره,اتاق گرفتیم اقایی ام وسایل هارو گذاشت واومد که دوباره با هم بریم بگردیم بعدش هم باهم رفتیم نجم که اقایی گفت هرچی میخوای بردار هرچی گفتم نه گفت اوردمت که خرید کنی پس بردار ,قربونش برم من اول خیلی خجالت کشیدم و نگران هزینه وحقوق و.. بودم که گفت میدونم الان تو فکر چی هستی پس فکرشو نکن بردار اخرش فوقش بشه صد تومن مشکلی نیست که یِ سبد برداشت دستم منم توی اون یکی دستاش باهم کل این نجمُ میگشتیم یِ سری وسایل من برمیداشتم یِ سری وسایل اقاییم

ماست کم چرب,شیر,ماست موسیر,چیپس,پفک,پاستیل,شکلات,خرما,شیر کاکاءو (ی که باهاش کاکائو مینوشتنُ گم کرده بودم ههه همین الان کشف شد) کلی خرید کردیم اومدیم بیرون که اقایی گفت بریم بستنی بخوریم رفتیم همون بستنی فروشی نزدیک میدون همون جایی که بستنی های خوشمزه میفروشه..

رفتیم بستنی گرفتیم اومدیم این ور خیابون سمت پارک وتوی پارک که نه ولی روی لبه هایی که همیشه خیلی ها میشینن روزنامه میخونن نشسته ایم بستنی خوردیم اون پارک خیلی شلوغ میشه مخصوصا اون تایم از شب,میدونستم الان بریم داخلش بااون همه وسایل جایی برایِ نشستن نیست.که امیدم گفت بدجاییِ گفتم دقت نکن اقایی بستنی بخوریم که بعدش یِ خانوده سِ نفره با یِ بچه کوچیک یکم اونور تر از ما نشستن..

بستنی رو خوردیم ولی من یکم اضافه اوردم به اقایی میگفتم میخوری بستنی منُ؟

که گفت بخور دیگه ,بستنی خودم سرد بود.

گفتم بخور من نمیخورم اضافه اوردم داشتم راضیش میکردم بستنی مُ بخوره که یهو اذان زد هر دوتامون برای چند لحظه ساکت شدیم,منم تویِ دلم همون لحظه دعآ کردم..هنوز اذان تموم نشده بود که یِ پسر بچه ادامس فروش اومد سمتمون هی هم التماس میکرد ازش ادامس بخریم به امیدم گفت:عمو ازم ادامس میخری؟امید گفت نه ادامس دارم بعد هی گفت عمو توروخدا,عمو خوشبخت بشی الهی,هی داشت التماس میکرد منم داشتم نگاش میکردم ,که یهو متوصل شد به من گفت خاله به امید گفتم من ادامس ندارم بذار من میخرم که خریدمُ پسر بچهه رفت ما هم اومدیم همون سمتی که ماشین هایِ تاکسی داره تا من بیام جای همیشگی:) محل زندگی موقتم:)

اقایی اومد ماشین گرفت برام گفت کرایه یِ دو نفر حساب کن برو وسایلات زیاده یِ دختره نشسته بود که کلا محو تماشای من واون یهویی اومدنمون شده بود هراز گاهی یه نگاهی بهم مینداخت..خیابون ها هم حسابی شلوغ شده بود,دوره یِ داغ وگرم انتخاب شورای شهر وریاست جمهوری هم که بود..دقیق ساعت 9 رسیدم نگهبان فضول داخل ماشین نشسته بود ولی بدون توجه بهش اومدم داخل چون باهاش حرف میزدم باید توضیح هم میدادم کجا بودم.

اون شب از خستگی هردوتامون زود خوابمون برد و اما بگم از فردای اون روز از روزی که کلی براش برنامه ریزی کرده بودم هم خودم راضی بودم هم اقاییم گرچه اولین بار بود و اگه جیزی بد بود امیدی ببخشه :)

پنج شنبه رو فردا مینویسم

برچسب: نویسنده: سارا امیری تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 14:51

صفحه بندی